أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
455
تجارب الأمم ( فارسى )
او نيز اجازت داد ، پس بريدى به مظفر نويد سپهسالارى داد تا سياست را در دست گيرد ، مظفر نيز پدر را رها كرده به بريدى پيوست و در باغ معروف او * در اهواز فرود آمد ، ولى باز هم گرداگرد باغ ، دور از چشم او به نگهبان سپرده شد . چون بريدى از برترى خود اطمينان يافت ، در انديشه شد كه مبادا ياقوتيانى كه نزد اويند به گونهاى با وى همكارى كنند ، به پشتيبانى او بشورند ، يا به نام ياقوت شعار دهند . پس به ياقوت نوشت : سلطان دستور داده است كه يا تنها با پانزده غلام از شوشتر به پايتخت شوى و يا به سوى كوهستان روى تا آنجا را به تو واگذار كنند ، و يا اينكه من به شوشتر بيايم و تو را با زور از آنجا برانم ! ياقوت سرگردان بماند و مونس را خواسته گفت : چه گوئى ؟ ! و مونس در پاسخ گفت : اكنون پس از گذشت آنچه پيش آمده است ، به خدا سوگند هيچكس با تو نه به پايتخت خواهد آمد و نه به كوهستان ! اينان هزينهء ايستادگى با تو را ندارند . اكنون اگر مىخواهى با بيست غلام بنزد سلطان شوى آن با نظر خودت خواهد بود . ياقوت در پاسخ نامهء بريدى نوشت : خواهد انديشيد و سپس خواهد گفت كه چه مىكند ، او يك ماه مهلت خواست ، تا براى سفر خواسته شده آماده شود . پس يكى از جاسوسان ، بدروغ گزارشى به او داد كه سپاه به عسكر مكرم رسيده به خانهها در آمده در شهر پخش شده است . ياقوت غلام خود مونس را خواسته گفت : سپاس خدا را كه بر دشمن خود ، اين مرد نمك ناشناس ، پيروز شديم ! ما در تاريكى از شوشتر مىرويم و بامداد پگاه هنگامى به « عسكر مكرم » * مىرسيم كه مردم در خانهها خفتهاند . ما فرو مىريزيم و مىگيريم و ايشان مىگريزند ، و تا اهواز پيش مىرويم ، بريدى توان پايدارى نخواهد داشت ، همهء كوشش او براى گريز خواهد بود . مونس گفت : اميدوارم چنين باشد ! . ياقوت به راه افتاد و آفتاب بر آمده به « عسكر مكرم » رسيد و از « مبار » گذشته به « ناعورة السبيل » و « نهر جارود » رسيد و هيچ اثرى از كسان بريدى نيافت ، او در كنار رودخانه فرود آمده چادر زد ، آن روز بپايان رسيد و او از فريبى كه جاسوس به وى